رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد
...و چه وفادارند پارسيان حقيقت پرست ، كه اين دگرگوني پر از رمز و راز را قرنهاست پاس مي دارند. اين آيين ديرپا و چندين هزار ساله ، كه هم مورد تكريم و پاسداشت ايرانيان و هم بسياري از كشورها و ملت ها خصوصا در آسياي ميانه است ، هميشه با طلب بركت و مباركي مردم براي همديگرهمراه است. حتي مردم با شنيدن نام نوروز شادمان مي شوند. و اين نشان از آن دارد كه اين آيين ديرين ،فراتر از حساب و كتاب نجومي و تقويم با سليقه و به گزيني ايرانيان گره خورده است.اين تكرار را از منظر ديگري هم مي توان ديد. و در انديشه ي خانه تكاني اش بود.تكرار نوروز در سفره هاي محرومين.
ديدن يا شنيدن اينكه برخي سفره هاي هفت سين ، دست كم با سيب و سنجد و سبزه تزيين نمي شوند ، سفره هاشان توان هم سفري با هفت سين سنتي را ندارد، نوروز را هم غمگين مي كند. و اين تكرار تلخ و گزنده ايست. وچقدر تلخ بايد باشد براي آناني كه وظيفه شان و هم وعده هاشان رنگين كردن سفره هاي محرومين بوده و هست. از اين تكرار هم بايد خانه تكاني كرد. كه اين غمگنانه ترين آهنگ نوروز است. و چه شادي آور است چيدن سيب و سبزه و سنجد بر سر سفره هاي ساده و رنج ديده ي اقشار محروم جامعه!
وقتی سخن از صورت فرهنگی شهر و دیاری می شود ، مخاطب انتظار دارد که چهره ای ملموس و شفاف از مولفه های گوناگون این مقوله نمایانده شود. فرهنگ ، از جمله شعبه های گوناگون شخصیت اجتماعی و جمعی ملت هاست. هرگاه یک حرکت اصیل فرهنگی از شهری یا ملتی به چشم می خورد و به گوش می رسد شور و شیفتگی در هر انسانی به جنبش می افتد. ذائقه ی ابناء بشر برای دیدن یا شنیدن چنین نمادی ( حرکت اصیل فرهنگی) به طور مساوی تحسین کننده و پذیرنده است.
فرهنگ ملت ما با پشتوانه ی غنی و قوی چندین هزار ساله ، که بزرگان عالم و دانشمندی در شعبه های مختلف علمی ، چون ابن سینا ، مولوی ، خیام ، شیخ رازی، حافظ، سعدی ، سهروردی، بیرونی ملاصدرا و صدها و صدها ستاره درخشان قدیم و معاصر با آبشخوری دینی و آسمانی در دامن آن آرام گرفته اند و آرمیده اند ، و ثمرات رنگارنگی از آن بر جای مانده است ، اینک به دست هم عصران ما بالیده می شود . ملت ایران که میراث دار هزاران سال فرهنگ دوستی بوده و هست می بایست این چراغ پر فروغ را درخشان تر از همیشه به آیندگان بسپارد....
آیینه انتخابات ، بی هیچ ناراستی قامت هر دیار را وا می نماید وبرای آ نکه از پیش، خویش را بشکنیم ! از فرصت هاي پيش رو در جهت ساختن همه جانبه و نهادن رسومي ماندگار و خداپسندانه گام برداريم كه در اين صورت، پيروزي، قطعي است و ثمرات اين پيروزي به عنوان باقيات صا لحات برجاي خواهد ماند. که:
چو تو خود کنی اختر خویش را بد
مدار از فلک چشم ، نیک اختری را !
شهر را به کنجی رانده اند
این آجر های قد کشیده
قفس تیر آهن های فربه
که خورشید را بلعیده اند
ـ یک جا ـ
رمقی در رگ برف و باران نمانده است
زمستان این کوچه ها گرم نیست !
آسمان ،
از بام شهر ما عبور کرد
پر های سفیدش مانده اند
روی سر کوه ها .
هیچ گنجشکی ، اما ،
بر لب حوض این حیاط
میهمان نشده است.
درخت ها دیگر
چشم دیدن تیر آهن های فربه ،
آجر های قد کشیده را ندارند.
و یک مثنوی به لهجه ی لری ( بختیاری ) از قیصر امین پور:
قافله بار ائ کنه دلُم وه بارس چي بارئ سر دلم گرت غُوارس
قافله بار ائ کنه ز شا خراسو دلم چي چالِ تشي منده وه جاسو
تش سُئري وه دلم زئدي و رهدي مر ودي بي سي تشئ ويدي و رهدي؟
زه گُتند تا دشت ِاؤ بيد تا عقيلي همه جا سؤز اويده سؤزه قَصيلي
همه جا سؤز اويده غير زه دل مهُ ائ گره نه کي گُشه زه مشکل مه؟
زه گتند زدوم وه در تا شيخ سليمو تا قيامت يادمه او عهد و پيمو
زه گتند زدم وه در تا پل پرزين پره لام گل باوينه پره دلم خين
زه گتند زيدوم وه در دينداته گردم تهُ گل سُر مني مه خار زردم
آسمو اؤرئ گره زه قيل سياتر شؤ و روز تي ره تنم وا ائ تيا تر
بخت تو چي رخت ته سؤزه قصيلي بخت مه چي رخت مه سيا و نيلي
وا کتاوه حافظم گردمه فالئ دشمنت بينا چه فالي و چه حالي !!
باز نویسش این مثنوی به فارسی...
از رينولد نيكلسون، دانشمند، خاورشناس، اديب انگليسي و شارح ابيات مولوي و غواص درياي پرگهر افكار وي، ميپرسند كه به كدام دليل اين همه با مولوي انس گرفتي و اشعارش را بركاوي و ترجمه كردي؟ وي در پاسخ گفت: من حيفم آمد مردم انگلستان (مغرب زمين) از انديشه اين مرد بزرگ محروم باشند!مولوي، متفكر بزرگ ايراني و انديشمند بلندآوازه ای كه شوريدگي را بر تعصب و خشك مغزي شورانده و گهرهاي فراواني را از معرفت و دانش و دانايي در پيمانه داستان و شعر و سخن نغز پيمانده و به فراخور تمناي هر مخاطبي، عشق را پيشكش ميكند، بر بلنداي كلمه ايستاده و عالميان را از بدحال و خوشحال خطاب ميكند و بي آن كه در قيد اين بماند كه چه برداشتي از او ميكنند و هر كسي به چه ظني بر ساحل درياي انديشهاش مينشيند، خود و آبروي خود را (!) بر جانان عرضه ميكند.
هنوز جاي اين پرسش باقي است كه به راستي، مردمان زمانه از سست عنصران دلشان نگرفته است و مولويوار اين نميخواهند؟
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت شير خدا و رستم دستانم آرزوست
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
پرسش مندي ، از جمله ابزار معتبر و موثري است كه راه به پاسخ و يقين مي برد ونهادينه كردن اين رسم نكو ، به معناي دست گيري مخاطبان،براي رسيدن به سرمنزل مقصود در جاده ي تعليم و تربيت است.
هـم سـوال از علـم خيـزد هم جـواب همچو خار و گل كه از خاك است و آب
براستي اگر ما بتوايم فرزندانمان را به خلاقه ي پرسش مندي مجهز كنيم و به آن ها بياموزيم كه طرح پرسش ، كليد دستيابي به پاسخ هاي بزرگ است ،راه پر پيچ و خم آموختن را برايشان هموارتر كرديم . زيرا داشتن پرسش به واقع مجهز كردن ايشان به چراغي است كه مي تواند كوره راه هاي نادانستن را به كمك آن آسوده تر در نوردند.پرسش چراغي در دست است براي عبور از كوچه هاي تاريك ناداني تا رسيدن به صبح روشن دانايي. این اعتبار تا بدانجا رسیده است که منزلت آدمی را به پرسش هایی که در دل و دیده اش موج می زند می دانند ،نه فقط پاسخ هایی که در ذهن دارد! و اینکه که به نظر می آید، آدم پرسشمند قدری فراتر از آدم پاسخمند دارد !...
گوينده ي مقبول در واقع ، يك شنونده ي قابل است. به همين قياس، پرسش گر مقبول يك پاسخ دارنده ي قابل است. 
مولانا در ابياتي اين مقوله را اين گونه وا مي نمايد كه:
كودك اول چون بزايدشيرنوش مدتي خامش بود او جمله گوش
مدتي مي بايدش لب دوختن ازسخن تا او سخن آموختن
ور نباشد گوش وتي تي مي كند خويشتن را گنگ گيتي مي كند
كرِ اصلي كش نبد زآغاز گوش لال باشد كي كند در نطق جوش
زانكه اول سمع بايد نطق را سوي منطق از ره سمع اندر آ(3)
همچنین : بیستم مهر ماه روز بزرگداشت حافظ بر تمام حافظ دوستان خجسته باد
یادداشت : حافظ و عتابش به ریاکاران
گفتگو با نشریه لـور در خصوص ادبیات اقوام و...
ادبیات به طور عام آن باید واگوی دردها و رنجها و شادی ها و شِکوه ها و آرمانهای ملتش باشد چه ادبیات قومی چه ملی و چه جهانی.مگر نه این است که باکالبد شکافی ادبیات ملتهای گذشته به طرز سلوک اجتماعی شان پی می بریم و با زوایای مختلف اندیشه و عمل جوامع گذشته آشنا می شویم. در این راستا شما نمی توانید نمره ای مشخص برای ادبیات هیچ قومی تعیین کنید .کارکرد ادبیات اقوام و ملتها برای انجام چنین مسولیتی مثل نوار قلب در نمایشگر های پزشکی ، فراز وفرود دارد. وطبیعتا نباید انتظار داشت این فراز و فرود به یک خط ممتد بیانجامد. مگر آن که این خط ممتد در اوج باشد که این سخن آرمانی و دور از دستی است. باید که مرکز یا مراکزی باشد که از پژوهش های ادبیات اقوام و نیزادبیات لری به طور مشخص حمایت کند حمایت همه جانبه، تا پژوهندگان و دانشگاهیان ما انگیزه ای برای چنین کارهایی پیدا کنند. اما آنچه اتفاق نیافتاده این است که در حوزه ی ادبیات لری یا بختیاری پژوهش های علمی و پخته ای صورت نگرفته، در دهه های اخیر همراه با تحولی که در حوزه ی بازبینی متون ادبی کهن ،شده پژوهندگان ما سهمی نداشتند. هنوز همایشی به منظور واکاوی ادبیات لری چه شعر چه داستان و غیره برگزار نشده. ما کار انجام نداده ی زیادی داریم و چاره ای نیست جز آنکه با یک نگاه علمی به کالبد شکافی ادب کهن و معاصر اقوام و سپس معرفی آن بپردازیم. ....زیرا تقویت ادبیات قومیت های ایرانی درواقع تقویت ادبیات ملی ماست ....
در پيچ و خم نهادهاي تصميم گير در روند كنكور و شيوه هاي برگزاري آن ،سخن از تغيير روش هاي گذشته و دراندختن طرحي نو است! درصورت تصويب نهايي و اجرايي شدن اين طرح ،معدل تحصيلي وسوابق علمي داوطلب در كارنامه ورود به دانشگاهها و مراكز آموزش عالي وي تأثير خواهدگذارد.
اين اقدام دولت و مجلس، كه ازآن ، به پروسه تغييرشيوه برگزاري كنكور نيز ياد مي شود اگر به تصويب نهايي برسد ....
توقع همه اين است كه رويكرد جديد در ساختار آزمون سراسري كه البته اصل موضوع، بسيار مناسب با نيازهاي آموزشي كشور و متناسب با واقعيت هاي موجود است به گونه اي طراحي شود ودر بستر اجرا قرار گيرد كه در گام نخست ،وضعيت نه چندان مطلوب نظام آموزش متوسطه كه سايه ي سنگين كنكور تمام پيكره ي آنرا فراگرفته و از اين حيث دچار آسيب هاي متفاوت شده را سامان دهد و در مرحله بعد، دوباره ذهنيت آزمايشگاهي بودن طرح درمكرره ي آزمون وخطارا تقويت نكندوبا مطالعه و كارشناسي اجرايي، بنايي متين و در خور شأن جويندگان علم و دانايي در كشور نهاده شود.
زندگي را ، نخ به نخ
دود كرده بود
خاكستر حادثه هاش برزمين،
نان و ربا مي خورد پيرمرد
نان و زمين هم گاهي ،
انگشتانش را مي ليسيد
و مي گفت : الهي شكر!
دندان هايش اسكناس را مي جويد
سه چهار تا كركس
هر روز دور سرش می چرخیدند!
آخرين نخ هاي زندگي را
دود مي كرد
وكركس ها
در انتظار آخرين پلك هاي پيرمرد!
دو نگاه به برف استان،«فنی» و «فرهنگی»
.گويي قاليچه اي است كه انواع رنگ ها و درنگ ها درآن گره خورده.تابلوهاي متنوع وطبيعي ، از مناطق خشك و سوزان كويرستان ها گرفته تا جنگل هاي انبوه و سرسبزودرياها و كوهستان و برف و ديگر مظاهر طبيعي ،ايران زمين را كشوري منحصر به فرد كرده است. و از ميان تنوع زيست محيطي كشور و ويژگي هاي مخصوص و طبيعي هر منطقه ، برف و كوه و البته سرما،سهم استان ما شده است . يا شايد بهتر است بگوييم ما سهم برف و سرما شده ايم!
به طور طبيعي هرگاه سخن ازبرف مي شود، همه به ياد تلخي ها و سختي هاي ناشي از برف مي افتند . حق هم دارند . برف تا كنون جز در موضوع اسكي و آدم برفي ساختنش!! هميشه درد سرآور بوده. برف با قطعي برق ، با قطع ارتباط جاده اي، با ريزش كوه ، و غيره همراه بوده . اما آيا نمي شود با اعمال يك مديريت درست و حساب شده تا حد ممكن از تلخي هاي برف بكاهيم.در اين راستا مديريت سنتي برف را بايد كنار گذاشت و باابزار مطالعاتي و اجرايي مدرن وروزمند از اين نعمت سرشار و اثربخش در راستاي منافع استان بهره ببريم.برای انجام چنین امری نخستین پیشنهاد، تشکیل کارگروه برف در استان است.
چكيده اي از « مولوی در آيينه ي زمانه »
...اما مهمترين حادثه اي كه درانقلاب مولوي نقش دارد، طلوع شمس در قونيه است و آتشي كه اين مرد شگفت برجان مولانا برمي افروزد.يا بهتر است گفته شود ، در آتش نهفته در دل دردمند مولانا به دمِ آشنا و غريب خود مي دمد وبه ناگهان آتشفشان خفته در كوچه هاي قونيه شعله مي كشد و يخناي فسرده ي مدرسه وقيل و قالش،ازهم مي گشايد.درست در روزدوشنبه بيست وششم جمادي الثاني سال 642هـ . يك مرد غريبه با اين جهان و مردمان اين جهاني و آگاه ازعلوم شرعي ورياضي وحكمت، كه دنبال «آدمي» مي گشت...
... آري اين خامه ي خميده ، از آن خمنده ي كمان عاشقي به اشاره چيزي مي گويد و قلم بر مي زند اما خود چشم برآوازهاي مولوي شناساني دارد كه بلبلانه اين ترانه هاي روح بخش را تكرارمي كنند. وبسا مي ترسم، صوت نازيباي اين شكسته ناي و خسته ني ،حق مطلب را ادا نكرده و قار قار قلمش شيفتگان آهنگ هاي شيرين را دلزده كند. پس بهتر است جلوتر نرود و تنها به ياد آوري ومعرفي شناسنامه اي گذرا ونيز روزشمار اتفاقات مهم زندگي آن بزرگ اكتفا كند وهمگان را به قدم زدن در كوچه باغهاي دلرباي آن ملاي ملاحت آفرين وسايه هاي فرح بخش باغ مثنوي دعوت كند. ...
همگان را بچشاند ، بچشاند ، بچشاند
هله خاموش که شمس الحق تبریز از این می
به كه ماند؟به كه ماند؟به كه ماند؟به كه ماند؟
دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالی
من اما ماه را فرياد خواهم زد.
شب از نيمه گذشته
صبح نزديك است
سحر،
تا كوچ ، از دشت هجاها
پلك بردارد،
تمام صبح را فرياد خواهم زد.
كنارم دفتري لبريز از بغض ودوبيتي
يكي مي گفت ... با من
چشم واكن،
براي لحظه هاي سرد و خاموش
براي صبح هاي مانده در دشت
براي چشم هاي قرمز گريه
دعا كن.
به سمت تاك هاي روشن باور
من ازبي تابي مهتاب دانستم
كه چشم تاك ها بسته نخواهد ماند.
و از پيشاني سرخ سحر ، ديدم
فهميدم!
درخت رونق ديدار،
دل خسته نخواهد ماند !
زمانه، در تيرگي تكرار ميشد و گرده زمين، لگدكوب اهريمناني بود كه رو به قبيلههاشان كرنش ميكردند. دين ابراهيم در ميان هياهوي درهم و دينار، فراموش ميشد. دروغ و نيرنگ و خدعه در بازار جهل و ابوجهل، فراوان ميشد. ابوجهلها دروغ نگويند و خدعه نبافند، از چه ارتزاق كنند؟
نگاه كن! در اين بسته سراي بيرونق و روزن، تنها اين پنجره، در بلنداي كوه نور، لبخند ميزند. اين جا معبدی است كه تورا به عبادت فكر وتامل ميكشاند، به وادي حيراني و شناخت ميبرد. پنجرهاي كه از روزن آن ميتواني تمثال درهم شكستن بتها و ابليسها را ببيني! بهانهاي كه چشمانت را ميبرد تا ابراهيم(ع)، تا فغان و فرسودگي آذر بت تراش در هياهوي ديدگاني كه سيم و سكه خدايشان بود و سستي و سكون، نان شبشان، تا معصوميت عيسي (ع) در اجتماع علفهاي هرز و بي تابيهاي موسي (ع) در ميان فلسفه بافان بي انصاف و بهانه گيران بهانه باف. و ميبرد تو را تا آغاز جدال «من ها» و «فرامن ها» ! ...
چگونه باور كنم محمد(ص) بامشتي سنگ اين همه درد را گفته باشد؟حراسنگ نيست،آهنگ است.يكي به معناي ترانه وشور وديگري به معناي قصد و حركت و عبور!
در بازتاب منتشر شد اینجا
در فضاي شوراها بايد به دنبال صداهاي گم شده سرزمين خود بگرديم. صداهايي كه در مقاطع مختلف تاريخي با هزاران نغمه ي شور انگيز فرياد مي شد . صداهايي كه با فرياد شدنش قلب مظلومين و محرومين سرشار از اميد و نويد مي شد. همچنين اين امكان را فراهم كنند و اين فرهنگ را پي ريزي كنند تا هر كس به اين وادي آمده ضمن داشتن برنامه اي جامع و راهگشا براي حل مشكلات شهر و روستا و ديارخود ، با نگاهي كارشناسانه و پشتوانه اي فرهنگي و ...
ادامه: فردانیوز اینجا
آسمان نزديك است
يك غزل صبر وشقایق ،بردار
زير پرچين اقاقي و دوبيتي وسكوت
روي شن هاي كنار احساس
پاي درس جنگل
صبح را زمزمه کن
شب نمي ماند با تو با من
تو نماني با شب
با خموشي سياهِ ماندن.
آسمان
سهم من و توست، بيا
يك سحر وقت قناري و درخت
هرچه نیرنگ و دغل را
باهم
برسياهي شب و خواب زنيم.
مي كشاند تو را فرياد
تا انتهاي جاده ترديد
تا آغاز پاسخ هاي سبز
توشه راهي بردار
راه ، توشه مي خواهد
ازدرنگ كفش هايت
علف هاي هرز را
پاك كن.
دل به آواز دلت بسپار
فرهاد بيراهه نرفته است
سر به فرياد دلش نهاد!
کتاب و مصاحبت با آن خیلی غریب افتاده حقیقتا برنامه ای جدی برای رونق آن هم دیده نمی شود... بهتر است كه روز اول هر ماه شمسي را به عنوان روز كتاب و كتاب خواني، هم نام گذاري كنيم و هم براي تعميق آن به صورت جنبشي فراگير برنامه ارائه كنيم...
در این روز ها هرعزیزی در باره کتاب و کتاب خوانی ازحقیر می پرسید سعی کردم فقط پیشنهاداتم را تکرار کنم
از جمله : اینــجا:
بر تارهاي احساس قيبله ام
دستان ظريف «هيجار» سراي ايل
زخمه نخواهد زد.
«تاراز» ييلاق تعصب و رنج،
غروب غريب «مال كنون» را
براي عاشقان ايل
فرياد نمي كند.
فردا كه كودكان دشت
ترانه هاي«لچك ريالي» را
بهانه مي كنند،
با گلويي سرشار از بغض هاي كبود
چگونه بگويم،
مسعود ديگر
برتار نمي زند!؟
آه حنجره قبيله ام
براي هميشه دل به كوچ سپرد.
اينك آواز هاي بختياري،
شير سنگي،
صلابت كهن كوچ،
طرنه هاي چاك چاك ،
در فراق صداي آشناي ايل
گاگريو را آواز مي كنند.
...و قلندرانه پرده از پلشتيهاي اين دنياي رونده و چرخ دونده کنار می زندکه:
تكيه بر اختر شب دزد مكن كين عيار تاج كاووس ببرد و كمر كيخسرو
آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو
اما حافظ در روزگار خويش كه رياكاران بر خر مراد نشسته و بر طبل نفاق ميكوبند را به درستي شناخته و با نگاه عميق و عرفاني خود، آن را هم مانعي بر سر معاشقه با حضرت دوست ميداند و هم آفتي در مناسبات اجتماعي.
بنابراين، خود را از همصحبتي با اهل ريا دور ميكند و صراحتا ميگويد:
من و همصحبتي اهل ريا دورم باد از گرانان جهان رطل گران ما را بس
واعظان دروغين را كه بر منبر وعظ آن ميگويند و در خلوت خويش نه آن ميكنند، عتاب ميزند:
واعظان كين جلوه بر محراب و منبر ميكنند چون به خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند
گوييا باور نميدارند روز داوري كاين همه قلب و دغل در كار داور ميكنند
با كمي دقت در ابياتي كه حافظ شيرين سخن در مذمت ريا ميگويد، درمييابيم كه لسانالغيب به شدت از ....
آنچه امروزه بيش از هرچيز همين قشرخدمتگذار را مي آزارد وجود تبعيضي آشكار در
ميان ايشان و سايركاركنان دولتي در پرداخت حقوق ومزاياست . حق الزحمه هاي پرداختي
به معلمان با داشتن هر مدرك تحصيلي به هيچ وجه با ساير دارندگان همان سطح مدرك در ساير ادارات دولتي و دانشگاهها قابل مقايسه نيست . ازهمه مهمتر بلا تكليف ماندن موضوع مطرح شده نظام هماهنگ پرداخت حقوغ همچنان ازنگراني هاي اساسي و مطالبه اول اين قشراست وروشن شدن اين موضوع باتوجه بااينكه مسولين دولت ومجلس نويدهاي آن راداده بودند فوري ترين خواسته معلمان است . ضمن آنكه موضوع نظام هماهنگ پرداخت حقوغ دقيقترين و در عين حال آماده ترين ميزان براي وزن عدالت گستري دولت مي تواند باشد.
پس جا دارد بپرسم آيادرصورت عدم تحقق چنين كاري دردولت عدالت يك ترديد
اساسي درخصوص اجراي شعارعدالت گستري...
قبیله کتیبه های کهن
من ايرانيام
و از تبار غزلهاي شكوهمند 
سروهاي سربلند
كه در وسعت قافيهها قد كشيدهاند
تمام ريشه هاي من
در ابيات بلند فردوسي آرام گرفته اند
من از قبيله كتيبههاي كهنام
و اين تبار را
به هزار خون دل فردوسي
و دغدغههاي هزار رودكي
و در نگاه نقشهاي منوچهري
و بركجاوه رنجهاي ناصرخسرو
و دخيل نيازهاي مولوي
رازهاي مولوي
از گزند باد و باران
و از تبرهاي قومكش زمانه
به سلامت گرفتهام
من اين قبيله را
از هرچه نيرنگ
از هرچه نيزه
و از هرچه تفنگهاي وحشي
...
آقاي وزير ! من از جاده پرسيدم. هيچ تفاوتي بين مردم عادي با مسئولان نمينهد و مردم كه مجبورند تحمل كنند اما خداي ناكرده ! اگر روزي مسوولي از كنار اين جاده عبور كند و سنگي به آرامي فرو غلطد و مركبش خراشي بردارد آنگاه چه پاسخي خواهيد داد؟
آقاي وزير !
ما كه قابل نيستيم لااقل به خاطر ...
ادامه : اینجا: ( بازتاب)
عکسهای بیشتر: